
گریه چون مرگ بر این خانه نشست.... بغض خاموشی ما هم بشکست ... صحبت از تلخی دیروز که شد ... آنچه باید نشود حال بشد ... گفت با دیده که من رفتنی ام .... با تو چون مهر دل ناتنی ام .... نه تو را میطلبم از بهر صفاxa0 .... نه مرا یاد کن از مهر و وفا...xa0 هر چه بود از دل ما رخت ببست ... باورش کردم و مفقود شدمxa0 ... رفتم و از دل او دور شدم .... شاید از رفتنم او شاد شود ... با جدا گشتنم آباد شود .... میروم تا بنشینم به کنارxa0 ... میشوم بر نظرش چون سگ هار ... میزنم سنگxa0 به هر تیر بلند .... میشوم زهر می...
ادامه مطلب