
در جوانی آرزویم ریش بود ... ای بسا این آرزو چون نیش بود در خیالم ظاهری زیباپسند ...می رهاند جانم از این راه ننگ چشمها را بسته بودم بر جهان ... تا مبادا دیده بیند این و آن در درونم غار تنگی ساختم ... با خیال آن بر جهان می تاختم تا بدانستم چنین افکار مست ... حاصل از جهل مرکب بود و هست ای خوشا آنی که در دل حاتم است ... در میان خلق همچون آدم است رضا...
ادامه مطلب